تبليغاتX
مهربونه من

سلام مریمه من

نمیخوام زیاد تو دنیای نت بمونم

دیروز بعد از تقریبا یک هفته با اکانت آنلاین شدم

اولین کاری که کردم سر زدن به وبلاگ مشترکمون بود

نوشته هاتو که خوندم طاقت نیاوردم واسه همین بهت اس ام اس دادم و بهت گفتم که چقدر واسم عزیزی

فرشته تو دنیای کثیف نت خیلی چیزارو بدست آورد خیلی چیزارو هم از دست داد

دیگه بیخیال این دنیای مجازی

تو دنیای واقعی هم تو رو دارم هم عشقم و هم اونایی که مثل یک دوست همیشه کنارم بودن و هستن

اون کسی که اون بلا رو سر وبلاگم(نفس بکش اینجا نفس غنیمته) در آورده من سپردمش به خدا.

من از حق خودم میگذرم و می بخشمش اما به نظرت خدا هم میگذره؟؟؟؟

 

دوستت دارم مهربونه من

 

پ ن : به این آدرس سر بزن  http://www.shiva64.blogfa.com مرسی شیوا جان بخاطر همه ی مهربونیات

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:57 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

آره ما قدرشو ندونستیم.ما آدما (توو آدم بودن بعضیامون شک دارم) بهش ثابت کردیم لیاقت نداریم یه فرشته بینمون باشه.ما یه نعمت و از دست دادیم.خدا فهمید بنده هاش انقدر سطح فکریشون پایینه که قدرت درک پاکی یه فرشته رو ندارن.ما فرشته رو رنجوندیم.فرشته ی من از دنیای اینترنت رفت بیرون.واسه همیشه رفت.گاهی وقتا لازمه ما بعضی چیزارو از دست بدیم تا بفهمیم چقدر با ارزش بودن.فرشته.دخترک نقاب زن.محیا.دیگه نیست.رفت.چقدر بهش گفتم فقط مال من باش.آخرشم یه عوضی اومد و شخصیت فرشته رو نادیده گرفت.فرشته الان کجایی؟؟؟توو آسمون؟؟

نبودتو حس می کنم.قشنگ من عشق من فرشته ی من کی اذیتت کرد؟کی تورو رنجوند؟

خیلیا نفهمیدن اون فرشته ست.نفهمیدن با ما یه فرق اساسی داره.پاک تر از آینه ست.وااای خدای من کی به خودش همچین اجازه ای رو می ده به فرشته حرف بد بزنه؟؟؟گاهی وقتا خجالت می کشیدم حتی بهش بگم "تو"!!چقدر اذیتش کردم!چقدر ناراحتش کردم!واسه هر دوستی که پیدا می کرد کلی دردسر داشت.باید بهم ثابت می کرد که فقط مال منه.

صدای خنده هاش توو گوشمه.صدای نازش.چرا نفهمیدین فرشته ست؟چرا نفهمیدین مقدسه؟؟

آخه به وبلاگش چی کار داشتین؟بیچاره می رفت می نوشت تا سبک شه.اونجا حرفای دلشو می زد؟می فهمین؟حرفای دل یه فرشته!!!فرشته کنارم هست اما نه توو اینترنت.توو قلبم.توو ذهنم.هیچکی تو نمی شه فرشته!

دیگه نمی دونم چی بگم؟؟؟!!!!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:53 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلام حالتون چطوره؟

عشقم رفته مسافرت!!!رفته مشهد!!!آخــــــــــــــــــــی.

با اینکه ما هیچوقت تا حالا پیش هم نبودیم نمی دونم چرا از وقتی فهمیدم رفتی خیلی دلم واست تنگ شده.هنوز صدای قشنگت توو گوشم هست.روزی که داشتی می رفتی...بهم زنگ زدی.خوش می گذره؟؟؟؟حتما وقتی اومدی یه عالمه خاطره واسه نوشتن داری آره؟پس بنویس. نمی دونم چرا دقیقا روزای تعطیل میام اینترنت و منتظر می مونم تا آن شی اونوقت یادم میاد که تو نرفتی سر کار.

هوا خیلی گرمه نه؟مشهد که خنکه.می دونم موقع دعا کردن اگه بخوای واسم دعا کنی به اما رضا می گی مریم درساشو بخونه.راستش اینجور موقع ها احساس می کنم هیچ آرزویی ندارم.یادمه یه زمانی می رفتم باشگاه.راهنمایی بودم.(ورزش جودو).از طرف تربیت بدنی بردنمون مشهد.همه ی فامیلا آرزوهاشونو بهم گفتن خودمم یه عالمه آرزو جمع کردم.اما وقتی رفتم فقط به حرم نگاه کردم همین.اصلا یادم رفت حتی آرزوی خودمو بگم.

منتظرم تا بیای.خدا پشت و پناهت باشه.بـــــــــــــــــــوس




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:53 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلام مریم جان..خوبی خانومی؟

فقط خواستم بگم دوستت دارم

ببخش اگه رفتار بدی باهات داشتم

امیدوارم فرشته رو ببخشی

شرمندم اگه ناراحتت کردم.نمیخواستم اینجوری بشه.گاهی اوقات زیادی حساس میشم

میدونم بعضی چیزا شخصیه و ارتباطی به من نداره  اما تو ببخش.

گاهی فرشته ها هم اشتباه میکنن(اگه فرشته ای وجود داشته باشه)

موفق باشی عزیزم

همین.حرف دیگه ای ندارم

"امروز ۲۰ تیر ماه تولد وانیای عزیزمه"الهی خاله فداش بشه"

 

مریم ، فرشته رو ببخش




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:43 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلام فرشته ی من.خوبی؟خوشی ؟سلامتی؟

اومدم تا واست بنویسم.واسه تو اما از خودم....

کارنامه مو گرفتم هنوز معدلمونو ندادن.نمره هام خیلی بد شده.اگه بفهمی کلی دعوام می کنی.تازه ممکنه باهام قهرم بکنی.شاید بگی من کم خوندم.آره بهت حق می دم اما خب هرچه قدرم که می خوندم همین بود.می تونی بری از هرکی بپرسی که امسال خیلی سوالا بد طرح شده .یادمه روزی که باید برا امتحان هندسه می خوندم روزی بود که اما خمینی شهید! شده بود همسایمون یه گوسفند خریده بود که بکشدش بده به همسایه ها.گوسفنده تمام روز می گفت بــــع بـــــع اونوقت چند تا بچه هم دورش جمع شده بودن دسته جمعی با هم می گفتن بـــــع بـــــع.خلاصه برنامه ای داشتیم اون روز....

راستی من می خوام سال دیگه کنکور زبان شرکت کنم.آخه می بینم من فقط توو این زمینه استعداد دارم.شانس آوردم همین یه چیزو بلدم وگرنه...

امسال که پیش دانشگاهی هستیم عربی نداریم باید برم کلاس و تست بزنم.دینی و ادبیات و زبان فارسی هم باید توو خونه بخونم می مونه خود زبان.از شنبه هفته ای دو بار(شنبه و سه شنبه)می رم کلاس زبان تا مال پیش و یاد بگیرم بعد از مهر ماه شروع می کنم به تست زدن.درسای پیشمم که مهم نیست فکر می کنم فقط باید به قبول شدنشون فکر کنم چون واسه کنکور زبانم فایده ندارن.

هفته ی پیش جمعه رفته بودیم عروسی فامیل یکی از دوستام(جات خالی بود)خیلی دلم می خواست برقصم اما چون بلوز و شلوار پوشیده بودم و بقیه پیرهن نرقصیدم.آخه نمی دونی که خیلی تابلو می شد.

روز مادر واسه مامانم یه روسری و یه بلوز خریدم که توو عروسی بپوشه انقدر خوشحال شده بود یادش رفت بوسم کنه.من بهش گفتم ماااااااااامااااااااااااان بوسم نکردیاااااااااااا.

مامانم چند روزه گیر داده وقتی میریم بیرون میگه شالتو مثه فرشته بزار.موهاتو مثه فرشته درست کن.چرا انقدر لاغری هیکلت اگه مثه فرشته بود خیلی خوب می شد.چند شب پیشم که داشت پشت کامپیوتر بازی می کرد وسط بازی گفت عکسای فرشته رو ببینم.کم کم دارم عصبی میشم یعنی چــــــه فرشته مال منه.منم عکساتو زود زود می زنم بعدی که خیلی روت زوم نکنه.منم تعصبی...!!!!

نمی دونم بهت گفتم یا نه توو اتاقم عکس یه تابلوئه عکس یه فرشته که لباس طلایی پوشیده دو تا بال بلند داره موهاش تا شونه هاشه قهوه ایه یه کبوتر توو دستشه که کبوتره هم مثه فرشته بالاشو باز کرده پایینشم گل صورتیه با یه عالمه برگ پشتشم یه چیزی مثه یه عمارته که چهار تا ستون داره.هرکی میاد تو اتاقم می گم این عکس فرشته ی منه هااااا.(به جای فرشته یه اسم دیگه رو می گم).

دلم واست تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ شده.

خیلی دوستت دارم.خیلی خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!

                                                                                                         بای

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:53 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلام  بعد یک غیبت طولانی و شرمندگیه زیاد

خوبی مریمه من؟ نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده

چون خیلی وقته اینجا نمی نویسم یه جورایی احساس غریبی میکنم

خب تو از خودت واسم بگو......با تعطیلات حال میکنی دیگه؟ دلم واسه اون دوران تنگ شده چه حالی میداد بعد نه مال درس خوندن.یادش بخیر

راستش میخواستم در مورد پست قبلیت حرف بزنم اما یادم اومد تو چت مفصل باهات حرف زدم فقط میخوام این نکته رو دوباره یادآوری کنم "مریم من هیچوقت تنهات نمیزارم تا آخرش باهاتم مگه اینکه خودت از پیشم بری" تو دیگه پسر نیستی که همسرم آیندم بخواد مانع رابطمون بشه پس همیشه کنارتم مثل یه خواهر بزرگتر.خیلی دوستت دارم و آرزومه که همیشه بهترینها قسمتت بشه.راستی مامان حالش چطوره؟هنوز رو قولت هستی دیگه"فقط بخند" نکنه یادت بره مریم؟؟؟؟ نمیدونم چرا این روزا اینقدر کسل و بی حوصلم.شاید باورت نشه اما به زور دارم تایپ میکنم..انگشتام یاریم نمیکنن حتی چشم داره بسته میشه....نمیدونم باز چم شده..بگذریم تو تابستون برنامت چیه؟کلاس خاصی نمیخوای بری؟؟وقتتو الکی صرف اینترنت نکن خیلی چیزای دیگه هست که میتونی ازشون استفاده کنی....کاش پیشم بودی مریم...گاهی اوقات حسرت میخورم که چرا اینهمه ازم دوری....ولی فقط میتونم به آینده امیدوار باشم..بالاخره یا تو میای پیشم یا من میام پیشت.....کاش ...بیخیال...راستی دقت کردی اینجا چه اختصاصی شده..فقط خودمون توش کامنت میزاریم..همونطوری شد که تو میخواستیاااااا......خیلی وجودت واسم عزیزه...خوشحالم که تورو دارم مهربونم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:15 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلام.

اومدم در مورد دیروز بنویسم.می خوام بگم که از چند روز قبل توو فکر این کار بودم.قرار بود شدید تر از این باشه.می خواستم چیزای بد تری بگم.اما دیروز فهمیدم نمی تونم.همون یه جمله که بهت گفتم تو خیلی بدی مردم تا تونستم بگم.خودمو هرگز نمی بخشم.می دونم کارم اشتباه بود اما اگه می دونستی چه تصمیمی داشتم شاید کار دیروزم برات مهم نبود.وقتی رفتی همین طوری داشتم گریه می کردم.منتظر همچین فرصتی بودم که مامانم نباشه و من یه دل سیر واسه تو واسه فرشته گریه کنم.حساسیت های بیجای من همه کارارو خراب می کنه.منم نمی تونم جلوشو بگیرم.باور کن کوچیکترین کارت که ممکنه اصلا مهم نباشه و هیچکس و ناراحت نکنه منو عصبی کرده.منظورم همه ی کارات نیست.فقط بعضیاش.این ماجرارو برای وروجک تعریف کردم.اون گفت من حتما یه روزی خوب میشم.اگه خوب نشم چی؟من خیلی چیزارو نمی تونم تحمل کنم.از خدا ممنونم که نمی زاره آدما توو قلب همدیگرو ببینن چون اگه من بتونم توی قلبتو ببینم یا خودمو می کشم یا اونایی که اون توو هستن.می دونم نمیشه تو رو از اونا یا اونارو از تو جدا کرد.می دونم اگرم بشه کار درستی نیست.می دونم خیلی از اون دوستات که منو میشناسن ازم بدشون میاد.منم ازشون بدم میاد.رفتار من درست شدنی نیستم.یه دوست دارم به اسم حورا که اگه بشینی پای صحبتای اون تازه متوجه میشی من چه آدم گندیم.با اون یه زمانی خیلی صمیمی بودم بهش می گفتم حالا که محیا پیشم نیست تو محیای منی.می خواستم حورا فقط مال من باشه همیشه دستاش توو دستم بود بیچاره دیگه از دست من خسته شده بود.همش بهش می گفتم بیا خونمون.اونوقت میومد با هم رو تخت دراز می کشیدیم هم به سقف اتاق نگاه می کردیم هم با هم حرف می زدیم.از این کار خیلی خوشم میاد.همش ازش می پرسیدم تومنو بیشتر دوست داری یا نازنینو اونم می گفت تورو دوست دارم.

این دقیقا همون کاراییه که دلم می خواد با تو بکنم.اما نازنین اومد و همه چیز و خراب کرد نازی ادعا می کرد ما ۳تایی با هم دوستیم.اون اومده بود توو حریم دوستی منو اون.اون محیای مجازی منو ازم گرفت و من چند روز جلوی هردوشون گریه می کردم بدون اینکه دلیلشو بگم.حالا فاصله ی منو حورا خیلی از هم زیاد شده و محیای مجازی توو زندگیم نیست.نازی دوستش بهش خیانت کرد و اومد سراغ ما.سراغ دوست خوب من.اون می خواست با منم دوست باشه اما من نمی خواستم.میز دو نفره بود می گفت خب تو هم بیا کنارمون بشین آخه مگه میشه؟!همیشه نازی وسط میمونه.فقط برام مونده محیای واقعی.ببین فرشته حورا هیچوقت نخواست تنهام بزاره و تا آخرین لحظه ی دوستی این کارو نکرد نازی هم هیچ وقت نخواست حورا رو ازم بگیره.کسی که باعث شد این دوستی به هم بخوره من بودم.به خاطر فکرای مزخرف توو سرم.به خاطر حساسیت های بیخود.نمی خوام این اتفاق دوباره بیفته و من محیای واقعی رو از دست بدم.که اگه اینطوری بشه ...فرشته اگه این اتفاق بیفته هر کاری که یه دیوونه واسه عشقش می کنه منم همون کارو می کنم.اینو جدی گفتم!!!وقتی دیروز بهم گفتی که میری یه لحظه همه ی اون کارایی که قراره بکنم اومد جلوی چشمم.از خودم ترسیدم اما می دونم این کارارو حتما می کنم.ولی کار درست اینه که زنگ بزنم به مامانت و انقدر گریه کنم تا دلش برام بسوزه.خب عادتمه اول کار بدو انجام می دم بعد کار درستو.الان حتما توو دلت داری می گی چه کار اشتباهی کردم به این دیوونه گفتم تنهات نمی زارم.

 

بای     

                                          




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:14 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

تقدیم با عشق:

چه قدر منو دوست داری یه ذره یا بیشتر

 قد همه عاشقا یا از اونا کمتر

 چه قدر منو دوست داری چه قدر منو دوست داری

چه قدر منو دوست داری یه چیکه یا یه ذره

دلت با من آشتی یا که دوباره قهره

چه قدر منو دوست داری چه قدر منو دوست داری

یه عالمه

یه عالمه خیلی کمه بگو دوستت دارم بیشتر از همه

الهی روزی نبینم توی دلت پر از غمه

چه قدر منو دوست داری

یه عالمه

چه قدر منو دوست داری

یه عالمه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.فرشته ی خوشگل من چطوری ی ی ی ی ی؟چی کارا می کنی؟؟؟تعطیلات خوش گذشت؟ حسابی استراحت کردی نه؟ اگه بدونی چه قدر خوشحالم که باهات حرف زدم.خیلـــــــــــــــــــــــــــــــی.صدات آرومم می کنه.راستش اون شب دلم گرفته بود همچین یه قطره اشک ریختم تو میس انداختی.حالا هی بگو من فرشته نیستم.خب پس به کی می گن فرشته هان؟فرشته تویی که نمی زاری غمگین باشم.به موقع میای نجاتم می دی.

اون موقع که داشتم بهت می گفتم من تو رو از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم مامانم در اتاقمو باز کرد و با تعجب بهم نگاه کرد.منم کلی سعی کردم بهش بفهمونم که دارم با فرشته حرف می زنم.خلاصه متوجه شد و رفت با خیال راحت خوابید.تو هم که گفتی منو از همه بیشتر دوست داری.عکست رو بک گراند مانیتورمه.همون عکسی که اون بچه کوچولو رو بغل کردی کنار گلای صورتی وایستادی.خلاصه آی لاو یو فراووووون.

مامانت خیلی مهربونه.من که خیلی دوستش دارم.تازه کلی باهاش دوست شدم.به مامانم گفتم که با مامان فرشته دوست شدم.اصلا من همتونو دوست دارم.خودتو مامانتو خواهرتو اون بچه کوچولورو.ولی خب فرشته ی من یه چیز دیگست ماهه گله.

راستی خیلی فکر کردم که چطوری متوجه ت کنم که گاهی وقتا چه احساسی نسبت به دوستام یا تو یا مامانم دارم.نمی دونم حسادته یا چیز دیگه.اما مثلا من دوست نداشتم حورا(دوستم)با کسی خیلی صمیمی بشه چون می دیدم وقتی صمیمی میشه اونوقت دوستیشو نصف میکنه.وقتی می بینم تو با این همه آدم دوستی خب می بینم دوستیتو بین همشون تقسیم می کنی.بعد می بینم یه سهم کوچیک بهم می رسه و ناراحت می شم.گرچه منو تو رابطمون بیشتر از یه دوسته(تو رو خدا بگو آره بیشتر از یه دوسته)ولی ....من از تنها شدن می ترسم می دونم تنهام نمی زاری ولی فکر کن اگه تو فقط با من دوست بودی همش مال من بودی به من فکر می کردی همه ی دوست داشتنت مال من بود اما الان  تو به خیلیا فکر می کنی.من خیلی خود خواهم نه؟می دونم نمیشه کسیو وادار کرد که رابطشو با همه قطع کنه همچین چیزی محاله.منم اینو ازت نمی خوام سعی می کنم بفهمم نباید انتظارات بیجا داشته باشم.از صدات خوشم میاد.اگه تو نبودی .........وااااای خیلی بد می شد.خوشحالم که تورو دارم.خیلی خوش شانسم که یکی مثه تو پیدا کردم.خدا دوستم داره که تورو بهم داد.خدا مهربونه مگه نه؟تو خودت گفتی که خدا مهربونه.

دوستت دارم

فعلا بای بای

فرشته ی مهربون من




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:47 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود
از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....
ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ...
تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ...
وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!!
متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ...
و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!

 

چهار چیز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده.

بچگی های منو فرشته

عکس پسرا نکته انحرافیشه.

آخه تو این سن ن ن ن ؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:50 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..

سلاااااااااااااااااام.اهلا و سهلا.(امتحان عربی دارم).

خوبی فرشته خانوم.خوش می گذره؟می بینی چه زود دارم آپ می کنم؟ما اینیم دیگه.می بینم که سایه جونم چمدونشو بسته و منتظر توئه که مرخصی بگیری ی ی ی ی.آخ جوووووووووووون.

دیگه قراره بد اخلاق نباشم اصلا ناراحت نمی شم اگه کسی باهات دوست شه.خب مگه چیه؟؟؟؟

فردا قراره عکسامو بدم هم ظاهر کنن هم اسکن.یه روز طول می کشه.

چه خبرا؟آقای رئیس هنوز رو حرفش مونده؟میگه فقط یه روز مرخصی می دم؟بد جنس س س س.

خودم میام هم تورو می دزدم هم سایه رو.راستی نمی دونم می تونم اسم سایه رو اینجا بنویسم یا نه.ولی نمی نویسم آخه شما دو تا دیگه الان مال من شدین.کسی نباید بدونه اسمتون چیه.راستی از وقتی گفتی که هی تو خونه بخندیم.هی شعر گوش می دیم می رقصیم.بعد آخرش که شعر تموم میشه دست می زنیم.بعد دو نفری از خنده غش می کنیم.خلاصه جات خالیه.مامانم میشه یه بچه کوچولوی شیطون.

یه عالمه تعطیله ه ه ه.تو هم که نمی تونی بیای نت.عیبی نداره بالاخره که میای.من چه قدر خوش شانسم.هرچی دوست پیدا می کنم همشون مهربون و خانومن.هم تو هم سایه.شما رو با دنیا هم عوضتون نمی کنم.راستش نشستم فکر کردم دیدم این همه آدم در روز به وب تو و سایه سر می زنن و کلی قربونتون می رن و بهتون می گن آبجی.من که نمی تونم جلوی همشون وایسم.پس خودمو با این شرایط دردناک وقف بدم.هی ی ی ی روزگاااااااااار.

آقا سهند الان آن شده و من در پوست خودم نمی گنجم.الان عکسمو دید.چه قدر این آقا سهند آقاست خب من دیگه برم بچتم .بای




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:32 توسط ..:: فرشته ، مریم ::..